کبوتر حرم...
 
خورشید شرق ؛ ای غریب آشنای دلها / توآشنایی ای یارضا، آشنای قلبها


| پنجشنبه 1391/10/21 ||  رزیتا/امیرحسین

 

میلاد با سعادت منجی عالم بشیریت مهدی موعود(عج) برهمه مبارک باد

مولای غریبم. . . .


یکی میانمان آنقدر عاشق نشد


که مثل یعـقـوب در نبودنت اشک بریزد


تا دست کم برایمان پـیـراهنی بفرستی. . . .

 

ای پیرترین جوان تاریخ بیا...

سلام آقای خوبی ها

 

منم همان بنده ی خطاکار آمده ام بگویم

 

دیگر می خواهم ازخودم دست بکشم و  نذرکنم

 

آری نذر

 

اما این بار برای تو

 

برای آمدن تو

 

زودتربیا که دیگرجهان تاب ظلم راندارد

 نوشته شده توسط : رزیتا


| جمعه 1393/03/23 ||  رزیتا/امیرحسین
آقا جان..

من اگر غفلت کردم،اگر گناه کردم،اگر همیشه نمک خوردم و نمک دون هارو شکستم، اگر همیشه توبه کردمو توبه هامو شکستم،اگر حرمتارو شکسنم،قبوووووووووووووول.............. ولی فقط به من بگو.. من بنده ی حقیر و  ضعیف غیر از شما کس دیگه ای رو هم دارم یانه؟؟ اگر شما کمکم نکنی، اگه شما تو این بحرانی ترین مراحل زندگیم دستمو نگیری و بالا نکشیم،اگه هوامو نداشته باشی من چه خاکی بر سرم کنم ؟؟؟ اگه شما کمکم نکنی کی کمکم کنه؟؟ کی اصلا میتونه کمکم کنه؟؟ هییییچکس . آقا جان همیشه مهربون بودی،دوباره مهربونی کن...گاهی ،نگاهی...

دوستای عزیز پیشاپیش عید همتون مبارک باشه.. ایشالله سال 93 سالی مملو از سلامتی ،موفقیت و شادی و سایه ی پدرمادرها بالای سرمون باشه + ایشالله نصیب هممون بشه زیارت آقا... این عکسم تقدیم به شما... شدیدا التماس دعا...


نوشنه امیرحسین


| سه شنبه 1392/12/20 ||  رزیتا/امیرحسین

سلام آقای خوبی های من

چقدر این روزها دلم هوایت را دارد

کاش فاصله ی من از تو اینقدر دور نبود

کاش میشد هرلحظه توی حرم بودم

یه اتفاقی داره می افته

که اگه کمک کنی و طلب کنی

یه دو ماه دیگه اگه عمری بود

میشه بیام پابوست

وااااااااااااااای که چقد دلتنگتم نازنینم

آقای من دلتنگتم

هوامو داشته باش

نوشته ی : رزیتا


| شنبه 1392/11/26 ||  رزیتا/امیرحسین

چشمم به هیچ پنجره رغبت نمی کند

جز با ضریح پاک تو صحبت نمی کند

دیگر کبوتر دل من آب و دانه را

جز با کبوتران تو قسمت نمی کند



| سه شنبه 1392/10/17 ||  رزیتا/امیرحسین
سلام آقاي من آقاجون حالموميدوني تواين مدت منم دست به دامان توشدم كمكم كن نزاردست خالي ازدرخونت برگردم ميدونم روسياهم اماببخشوكمكم كن آقاامام رضامحتاج كمكتم آرامشوبه من برگردون
| چهارشنبه 1392/10/11 ||  رزیتا/امیرحسین
آنچه که در ادامه می‌آید شرح حال یکی از این جوانان‌پاک ضمیر است که با اعجاز رضوی از کانادا راهی مشهد الرضا(ع) می‌شود تا با محبوب خویش ملاقاتی داشته باشد، این کرامت عجیب از کتاب «کرامات امام رضا از زبان بزرگان» به نقل از حجت‌الاسلام والمسلمین مهدی انصاری نقل می‌شود که...



ادامه مطلب
| پنجشنبه 1392/09/07 ||  رزیتا/امیرحسین



السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا


پلک خورشید به فرمان تو بر می خیزد


صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد


نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو


بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد

دلنوشته :


امام مهربانی ها


دلتنگ توست این قلب من


گرچه فرسنگ ها فاصله افتاده است


میان حرم  و چشمان من


آقایم میلادت مبارک


تو را قسم ما را رها نکن


| دوشنبه 1392/06/25 ||  رزیتا/امیرحسین


| سه شنبه 1392/06/19 ||  رزیتا/امیرحسین

دانشجویی به استادش گفت:


 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم


و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.


استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟


دانشجو پاسخ داد: نه استاد!


وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.


استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:


تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!


| یکشنبه 1392/06/03 ||  رزیتا/امیرحسین
دلم یک بره آهوی نجیب است


که از مهر و نوازش بی نصیب است..



به سویت آمده، تنها و خسته



دلم ای ضامن آهو، غریب است...

 

بالاخره نتظار تموم شد...آقا منو طلبیییییید... امروز عصر داریم حرکت میکنیم به سمت تهران و فردا ساعت 7صبح هم بلیط داریم..وااای نمیدونید چقدر خوشحالمم...

این عکی بی نظیر هم تقدیم همه شما همراهان عزیز..


| دوشنبه 1392/04/17 ||  رزیتا/امیرحسین
گویند از دل برود هر آنکه از دیده برفت....


امروز وقتی داشتم به آخرین باری که رفتم مشهد یعنی یک ســــــــــال و دو ماه پیش فکر میکردم، همش این جمله توی ذهنم تکرار میشد:

 از دل برود هر آنکه از دیده برفت....

آقاجان،

نمیدونم این جمله در مورد شما صدق میکنه یا نه،( که مطمئنم نمیکنه) ولی به قول شاعر که میگه :

ای یوسف خوبان دل به جان آمد از غم تنهایی، وقت است که بازآیم...!

آقاجان هرکاری کردیم دارم تنبیه میشم مشهد راهم نمیدی دیگه بسه به خدا غلط کردم!!

التماس دعا


| چهارشنبه 1392/03/01 ||  رزیتا/امیرحسین

سلام آقای من


خیلی خوشحالم که فردا دارم میام پابوست


تو کمکم کردی به ارزوهام برسم


آرزویی که با کنارتوبودن کامل میشه


آقای من بزارهمیشه کنارت باشم


من رو هیچ وقت از حرمت و خودت دورنکن


البته اگر لایق هستم


رزیتا


| چهارشنبه 1392/02/11 ||  رزیتا/امیرحسین

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ 


برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،


برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، 


سالی دیگر گذشت 


روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد


دلنوشته : آقای من از همین


اول سال محتاج یاری توهستم


در تمام لحظات سالی و سالهایی 


که پیش رو دارم


چه تعبیری خدا در نقطه دارد


که تفسیری جدا هر نقطه دارد


به تعداد بهار عمر زهرا(س)


 همین اندازه کوثر نقطه دارد . . .


(سوره ی کوثر ۱۸ نقطه دارد)


شهادت حضرت فاطمه (س) را به شما تسلیت می گویم



رزیتا

 


| پنجشنبه 1392/01/08 ||  رزیتا/امیرحسین

نشانه موى پيامبر(ص)

مردى از نوادگان انصار خدمت امام رضا(ع) رسيد.


جعبه‏ اى نقره‏اى رنگ به امام داد و گفت :


«آقا! هديه‏ اى برايتان آورده‏ام كه مانند آن را هيچ كس نياورده است». 


بعد در جعبه را باز كرد و چند رشته مو از آن بيرون آورد و گفت:


«اين هفت رشته مو از پيامبر اكرم(ص) است.


كه از اجدادم به من رسيده است».


حضرت رضا(ع) دست بردند و چهار رشته مو از هفت


رشته را جدا كردند و فرمود: «فقط اين چهار رشته، از موهاى پيامبر است».


مرد با تعجب و كمى دلخورى به امام نگاه كرد و چيزى نگفت.


امام كه فهميد مرد ناراحت شده است،


آن سه رشته مو را روى آتش گرفت. هر سه رشته سوخت،


اما به محض اين كه چهار رشته موى پيامبر(ص) روى آتش قرار گرفت


شروع به درخشيدن كرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن كرد.


نوشته ی : رزیتا


| پنجشنبه 1391/12/10 ||  رزیتا/امیرحسین

سلام دوستان

میخوام یکی از معجزات و کرامات آقا امام رضا رو براتون بنویسم

(بگم که هرآنچه که در زیر میخوانید جز حقیقت چیزی نیست و واقعیتیست که انجام گرفته است.)

ماجرا ازین قراره که دو سال پیش بودکه با خالم در راه تهران همسفر بودیم و من هم مثل هر هفته قصد رفتن به دانشگاهم رو داشتم.اول اینو بگم که من یکی از خاله هام تهران زندگی میکنند و وضع مالی خوبی هم دارند.خونشون شهرک غربه و...(بعضی وقتا که میگن خدا سلامتی بده پول خوشبختی نمیاره مصداقش همین داستانه)

ضمنا اینم اضافه کنم که این خانواده بسیار مذهبی و مومن هستند.شوهر خالم یه آدم کاردرست و باخداییه وسیدم هست. خالمم زن بسیار مومن و نماز شب خونه خوبیه.کاری نداریم اونجا بودیم که خالم تو اتوبوس شروع کرد از وضع زندگیشون گفتن و از مریضی خودش و همین شوهر خالم که یه زمانی 6سال دیالیز میشد و تو تخت افتاده بود و اون پسرش که بیماری روانی داره و پسر دیگش (محمد) که مورد بحث ماست صحبت کرد.

 محمد داستان ما سالم به دنیا اومده بود ولی بعد از 8ماهگیش بدیل تشنج های پی در پی دچار آسیب مغذی شده بود... و یادمه خالم می گفت که امام رضا شفاش داد و الان حالش بهتره.

گذشت و گذشت (حدود 2سال)تا اینکه هفته ی پیشفرصت شد و رفتم خونه ی خالم اینا و تو یه فرصت مناسب از خالم خواستم که دوباره اون قضیه ی شفا گرفتن محمد و برام تعریف کنه تا بتونم با جزئیات تو وبلاگ براتون بنویسم.

محمد بدلیل تشنج های مکرر و پی در پی که داشته ذهنش آسیب دیده بود و پشت سرش و در سرش آب جمع شده بوده.شدت آسیبی که به مغزش رسیده بوده به حدی بوده که خالم میگفت یه تیکه گوشت شده بود که فقط نفس میکشید.نمیتونست حرف بزنه،سرشو تکون بده،نمیتونست گردن بگیره وحتی نمیتونست گریه کنه یا صدایی از خودش در بیاره.همینطور یه تیکه گوشت یه گوشه افتاده بوده و به سقف خیره شده بوده.غذای محمد هم چیزی به جز غذاهای مایع که بزور بهش میدادن نبوده. دکترمتخصصی نبوده توی تهران که محمد رو نبرده باشند...تمامی دکتر ها گفته بودند این کارا دیگه از دست ما خارجه و فقط باید بره خارج و 400میلیون به اون زمان خرج داره و بعدش شاید شاید خوب بشه..چون آبی که پشت مغزش جمع شده بوده مانع از هرگونه عملکرد ذهنی و یا رشد و فعالیت ذهنش میشده و اگرم باعمل جراحی بر میداشتن ممکن بوده دوباره برگرده و احتمالش بسسیار ضعیف بوده..دکتر بردن ها ادامه داشته تا زمانی که یکی از دکترها همین حرفایی که من الان زدم رو صاف و پوس کنده به خالم میگه و میگه بچت کارش تمومه زیاد خوتو علافش نکن.خالم گفت بعدازینکه این حرفو شنیدم بشدت دلم شکست و دیگه حالم دست خودم نبود و بشدت گریه میکردم.طوری که مردم توی کوچه و خیابان باتعجب منو نگاه میکردند(حالا بماند که بعدش شوهر خالم رفته بود بادکتره دعوا که چرا این حرفو اینطوری به مادرش زده) شبش یا فردای اونروز خالم با اون حالی که داشته نماز میخونه و دعا میکنه که یا خدا این سیدو شفا بده و یا زودتر راحتش کنه که اینطوری عذاب نکشه.

فردای اونروز شوهر خالم خواب میبینه که بهش میگند برید مشهد...

صبح با خالم در میون میذاره و اون هم قبول میکنه که برند و میگه ضرری نداره میریم زیارت میکنیم محمد رو هم باخودمون میبریم.(ازینجا به بعد از زبون خالم مینویسم)

بعد از چند روزبلیط گرفتیم و راهی مشهد شدیم. توی راه همش مواظب محمد بودم که یوقت گردنش نیفته و خدای نکره خفه بشه.(وای خیلی بده خدا نصیب هیچکس نکنه همچین شرایطی رو) وقتیکه رسیدیم محمد رو بردم حمام کردم و لباس سفید تنش پوشوندم.یکم هم ازین پارچه های سبز خریدم که ببندیمش به پنجره فولاد و راهی حرم شدیم.

به حاج آقا گفتم که من دیگه خونه نمیام و همینجا داخل حرم میمونم تا چند روز.شماهم به ما سر بزن و برامون غذا بیار و ایشون هم قبول کرد.

و اینطور شد که محمد رو بردیم و بستیم به پنجره فولاد امام رضا... در حالی که امیدمون از همه ی دنیا قطع شده بود و تنها امیدمون به خدا و صاحب این ضریح و گلدسته ها بود.دوسه روزی اونجا بودیم و دیگه با اونهایی که مثل ما مریض آورده بودند اونجا و بسته بودند دوست شده بودیم و اگر میخواستیم بریم جایی و بیاییم بچه هامون رو به همدیگه میسپردیم.تـــــــــــا

یک شب جمعه فرارسید و من بعد ازینکه نماز ودعاهای مخصوص شب جمعه و زیارت نامه و  نماز شب خوندم خسته شدم و توی اون خستگی همینطور که نشسته بودم خوابم برد...

توی خواب دیدم که یه آقایی اومد و گفت:

« محمدت جراحی شد.... »

(وااای این جمله مو رو به تن آدم سیخ میکنه.واقعا نمیدونم چی بگم)

(تو پرانتز بگم که خالم ازینجا به بعد رو همراه با گریه برام تعریف کرد)

من از خواب پریدم و دیدم که محمد همونطوری سرجاشه.زیاد فکر نمیکردم خوابم درست باشه چون دیدی بعضی وقتا که آدم ذهنش درگیر چیزیه شب خوابشو میبینه؟منم فکر کردم همینطوری شده.خودمو رسوندم بالای سر محمد و دیدم که هیچ تغییر آنچنانی نکرده و فقط بدنش به شدت سرده و دیگه تشنج نمیده..از اون زمان دیگه تشنجش قطع شد و تنها چیز ملموس و قابل فهم همین موضوع بود.

مهلت موندمون توی مشهد تموم شد و وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم تهران.من محمد رو در اولین فرصت بردم پیش دکترش تا بهش بگم دیگه تشنج نمیده و اگر لازم داروی جدیدی بهش بده یا از داروهاش کم کنه اینکار رو بکنه.این دکترازونا بود که نوبت ویزیت چند ماهه میداد.ولی وقتی که فهمید محمد اومده و یه همچین اتفاقی افتاده به منشی گفت که بفرستید داخل.

وقتی محمد رو دید و شنیدکه دیگه تشنج نمیده گفت سریع از طبقه ی پایین یه عکس از سرش بگیرید و برای من بیارید بالا.و ماهم همینکارو کردیم.وقتی که عکس بدستش رسید و با عکس قبلی مقایسه کرد.....

تنها چیزی که از زبان دکتر میشنیدم جمله ی «الله اکبر»بود...دکتتر با تعجب به دو عکس نگاه میکرد و اونارو باهم مقایسه میکرد و میگفت الله اکبر.پرسیدم چی شده آقای دکتر؟؟به منم بگید لطفا.اتفاقی افتاده؟؟؟ گفت این بچه رو کجا بردینش چیکار  کردین که اینطور شده؟؟! من گفتم آقای دکتر بردیمش مشـــــــــهد...مشهد الرضــــــــــــــا...

و دکتر گفت همون...حدسم درست بود.آقا کار خودشو کرده..این چیزا فقط از دست همون آقا برمیاد و بس...

پرسیدم مگه چی شده آقای دکتر؟؟؟

دکتر شروع کرد توضیح داد و گفت اون آبی که پشت مغز محمد جمع شده بود کاملا برداشته شده و بنابرین حالا مغزش توانایی فعالیت پیدا میکنه و میتونه رشد کنه.ولی نیاز به زمان داره.با گذشت زمان توانایی حرکت پیدا میکنه ،راه میره]گردن میگیره و  شاید حتی بتونه حرف هم بزنه.

و همینطور هم شد.محمد با گذشت زمان روزبروز بهتر شد و کم کم توانایی حرکت پیدا کرد.گردن گرفت وقوه ی شنوایی پیدا کرد.تونست از چشماش استفاده کنه دیگه تشنج نکرد و بعد از مدتی روی پاهاش وایساد و تونست راه بره...(البته پاهاشو بصورت ضربدری کج میذاره و راه میره ولی بالاخره راه میره.)

اون هفته که من اونجا بودم محمد با پاهای خودش اومد روی مبل نشست و موبایلمو گرفت و تکون تکون دادو باهاش بازی کرد.ولی هیچی حرف نمیزنه که اونم نیاز به کلاس های مخصوص خودشو داره و باید آموزش ببینه.ضمنا هنوز نمیتونه دستشوییشو بگه و هنوز باید پوشک بشه.بهرحال  همینم خیلی جای شکرش باقیه.ولی خیلی باهوشه و کاملا همه چیزو میفهمه و مثلا اگر کسی ناراحت باشه میره پیشش یه صدایی از خودش درمیاره که میفهمه ناراحتیو ازین قبیل مسائل.

این هم داستان یکی از کرامات آقامون امام رضا که کاری غیر از خوبی و بزرگواری و ریزش گناهان و کلا حال دادن به ما آدمای گنهکار و حقیر بلدنیست. امیدوارم براتون جالب بوده باشه و هرچند اندک حال و هواتونو عوض کرده باشه.التماس دعا

(نوشته ی : امیرحسین)



| شنبه 1391/11/21 ||  رزیتا/امیرحسین

آقاي من سلام

با اينكه دو هفته پيش

مشهد بودم

كنار تو

كنار اون عطر با صفاي حرمت

اما بازم دلتنگتم

كاش

كاش

همون نزديكي بودم

تا هر وقت كه خواستم

بيام كنارت

آقاي من

عشق من

دوستت دارم

و دلتنگتم

نوشته ي : رزيتا


| شنبه 1391/11/21 ||  رزیتا/امیرحسین

آقای من سلام

اومدم بگم ممنونم

ممنون که طلب کردی

روز تولدم که با روزتولدپیامبر( ص )

یکی شده بزاری کنار توباشم

آقا دارم میام

تا امسال هدیمواز تو بگیرم

ممنون آقای من

دلنوشته :

 قلبم در سینه بی قرار است

برای دیدنت

شمارش معکوس را آغاز کرده

تا به تو برسد

و آرام گیرد درکنار تو





| سه شنبه 1391/11/03 ||  رزیتا/امیرحسین
دلونشته:

آقای من

نبودنت غم بزرگیست

به راستی شهرچقدرغم انگیز است

روز شهادت تو

آقا جان

دلتنگ تو هستم

چه غریبانه تو را شهیدکردند

غافل از اینکه یک روز آشناترازهرکسی می شوی

آقاجان

حضور پرمهرت را همیشه حس می کنم

تورا هیچ کس نمی تواند از قلب ما بیرون کند


شهادت امام رضا ( ع ) و امام حسن مجتبی ( ع ) تسلیت باد




| جمعه 1391/10/22 ||  رزیتا/امیرحسین

امروز، نه فقط خیابان‌های خراسان، که تمام دل‌های عاشقانت، به گلدسته و رواق نورانی‌ات ختم می‌شوند..

امروز همه به کبوتران حرمت غبطه می‌خوریم که شب و روز، مهمان تو هستند.

آقای من؛ اگر چه «غریب الغربا» نام گرفته‌ای، اما در این سرزمین، در میان امواج ارادت و عشق دل‌های پاک مردمانش، مولا و سروری.

آقا جان..

دل از دوری به تنگ آمده است...

این دل بهانه ی تو را میگیرد...


شهادت شاه خراسان سلطان آقا علی ابن موسی الرضا و همچنین شهادت مظلومانه ی آقا امام حسن مجتبی رو به همتون تسلیت میگم..

یادش بخیر دو سال پیش که همچین وقتی با دوستام مشهد بودم.چقدر خوب بود... حالا که دیگه همه دوروبریام رفتن مشهد و من قسمتم نمیشه.نمیدونم انگار آقا دیگه مارو آدم حساب نمیکنه..:-((



| پنجشنبه 1391/10/21 ||  رزیتا/امیرحسین


| یکشنبه 1391/10/17 ||  رزیتا/امیرحسین

نجمه ، مادر بزرگوار امام رضا(ع ) و از زنان مومنه ، پارسا، نجيب و پاكيزه بود.


حميده ، همسر امام صادق (ع )، او را كه كنيزى از اهالى مغرب بود، خريد و به

منزل برد.


نجمه در خانه امام صادق (ع )، حميده خاتون را بسيار احترام مى كرد و به خاطر


جلال و عظمت او، هيچ گاه نزدش نمى نشست !.


روزى حميده در عالم رويا، رسول گرامى اسلام (ص )را ديد كه به او فرمودند:اى

حميده !.

نـجـمـه را به ازدواج فرزند خودموسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه

بهترين فرد روى زمين باشد.

پس از اين پيام ، حميده به فرزندش امام كاظم (ع ) فرمود: پسرم !.

نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام ، زيرا در زيركى و محاسن

اخلاق ، مانندى ندارد.

من او را به تو مى بخشم ، تو نيز در حق او نيكى كن

.

ثـمـره ازدواج امـام مـوسـى بـن جعفر(ع ) و نجمه ، نورى شد كه در شكم مادر به

تسبيح و تهليل مـشـغـول بـود و مـادر از آن ، احـسـاس سنگينى نمى كرد وچون به

دنيا آمد، دست ها را بر زمين گذاشت ، سر را به سوى آسمان بلندكرد و لب هاى

مباركش را به حركت درآورد: گويا با خدايش رازو نيازمى كرد.


پس از تولد امام هشتم (ع )، اين بانوى مكرمه با تربيت گوهرى تابناك ، ارزشى

فراتر يافت .

مـادر بـر آن بـود تـا تربيت و پرورش فرزندش ، وى را از عبادات و مناجاتش باز ندارد، از

اين رو به بستگانش گفت :دايه اى پيدا كنيد تا مرا در امر شيردادن كمك كند.

از وى پرسيدند:مگر شير تو كم شده است ؟.

نـجمه گفت :خير، ولى نوافل و ذكرهايى كه قبل از تولد حضرت رضا(ع ) داشته ام و

به آنها عادت كرده بودم ، به خاطر شيردادن كم شده است ، ازاين رو مى خواهم

كسى من را در امر شيردادن يارى كند تا بتوانم دوباره آن عبادات ومناجاتم را شروع

كنم !.

برگرفته از سایت http://www.aviny.com


| پنجشنبه 1391/10/14 ||  رزیتا/امیرحسین

چرا بايد براي نماز وضو بگيريم؟

 حضرت امام رضا(علیه السلام) در جواب محمدبن سنان درباره­ ي اين­كه علّت وجوب وضو در نماز چيست, فرمود:

براي اين است كه وقتي بنده­ اي در حضور پروردگار مي ­ايستد, و رو به حضرت حق مي­كند, و با خداوند و كرام الكاتبين و ملايك مطهّر ـ نويسندگان اعمال انسان ـ رو به رو مي ­شود, بايد جوارح او در چنين حال و قيام در حضور حضرت ذوالجلال, پاك و مطهّر باشد. پس شستن صورت براي عرض سجود و خضوع در پيشگاه خداوند است.

و شستن دست­ها براي آن است كه با دست طلب رحمت مي­ كند, و از خدا سؤال مي­ كند. و امّا مسح سر و قدم­ها بدون شستن, براي آن است كه آن­ها ظاهر هستند و پوشيده نيستند, ولي در تمام حالات, روي و دو دست انسان رو به خدا هست و آن مقدار خضوع و شكستگي, كه در روي و دو دست هست, در ساير جوارج نمي ­باشد.([7])


| شنبه 1391/10/02 ||  رزیتا/امیرحسین

بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم ميرسی ؟

گر چه آهو نيستم ، اما پر از دلتنگيم

ضامن چشمان آهوها ، به دادم ميرسی ؟

از كبوترها كه ميپرسم ، نشانم ميدهند

گنبدو گلدسته هايت را ، به دادم ميرسی ؟

من دخيل التماسم را به چشمانت بسته ام

هشتمين دردانه ی زهرا (س) به دادم ميرسی ؟


| شنبه 1391/09/25 ||  رزیتا/امیرحسین

خادم شدن من نذر پدرم به امام رضا(ع) بوده است.زمانی که کودک بودم، دچار سنگ مثانه شده بودم که بابت عمل جراحی آن باید پول زیادی می پرداختیم که اصلا آن روزها پدرم قادر به پرداخت آن نبود، از طرفی هم چون خیلی ضعیف و نحیف بودم دکتر مربوطه که یک دکتر هندی بود به پدرم گفته بود که شاید به راحتی بهوش نیایم یا طاقت عمل را نداشته باشم، با این همه پدرم پول عمل را مهیا کرد.شب قبل از مراجعت ما به بیمارستان یک شب هنگام غروب پدرم به حرم میآید و با آقا راز و نیاز می کند و به آقا می گوید اگر پسرم را شفا دهی یک عمر در خانه ات به زوارت خدمت می کند.زمانی که به خانه برمی گردد، همسایه امان که یک خانم یزدی بود به پدرم میگوید پسرت خلاص شد! پدرم تصور می کند من مرده ام و یا امام رضا گویان بالای پله ها می دود اما منظور همسایه این بود که پسرت خوب شده است و از این درد خلاص شده است.من نیز بنابر نذر پدرم و عنایتی که از سوی آقا به من شده است مدتهاست که در خانه ایشان در حال خدمتم.انشاالله که حتی فقط لحظه ای از آن مورد قبول باشد

همانطور که می دانید افراد مختلف با مذاهب و ملیتهای متفاوت به حرم امام رضا(ع) می آیند.روزی در صحن انقلاب دو نفر خانم را دیدیم که با حجاب نا مناسب وارد حرم شدند.همکارم نزد آنها رفت و گفت: امشب، شب ولادت حضرت زهرا(ص) است و شما در چنین مکان مقدسی قرار دارید،لطفاً حجابتان را رعایت کنید.آنها گفتند: ما مسلمان نیستیم مریضی در تهران داریم که همه دکترها از او قطع امید کرده اند، یکی به ما گفت اگر بتوانید امشب که شب میلاد حضرت زهرا (ص) است خودتان را به حرم امام رضا(ع) در مشهد برسانید، امیدوار باشید اگر خدا بخواهد شفای بیمارتان را از آقا می گیرید.ما هم به سختی بلیط هواپیما تهیه کردیم و به اینجا آمدیم.همکارم آنها را به کنار پنجره فولاد برد. بشدت پشت پنجره فولاد گریه می کردند.مدتی گذشت تا تلفن همراه یکی از آنها زنگ زد و به او اطلاع دادند که حال مریض در تهران رو به بهبود است، به هوش آمده و بلند شده و روی تختش نشسته است.بیمار گفته بود: شخصی نورانی را دیدم که به سویم آمد و گفت بلند شو که تو شفا گرفته ای!



| سه شنبه 1391/09/07 ||  رزیتا/امیرحسین

با آب طلا نام حسین قاب کنید

با نام حسین یادی از آب کنید

خواهید مه سربلند و جاوید شوید

تا آخر عمر تکیه بر ارباب کنید


فرارسیدن ماه محرم ماه سوگواری سرور شهیدان اباعبدالله حسین بر همه شما تسلیت باد...



| چهارشنبه 1391/08/24 ||  رزیتا/امیرحسین

ماجرایی عجیب و معجزه امام رضا ( علیه السلام )

یکی از تاجران اهل گیلان که بسیار سفر می رفت اینگونه میگوید که ...

در یکی از سفرهایم وارد شهری از شهرهای هندوستان شدم و در آنجا شش ماه کامل سکنی گزیدم ، در همسایگیم مردی زندگی میکرد که تمام وقتش را غم و غصه فراگرفته و همیشه ناراحت و گریان بود ، یک روز که او را چنین دیدم با خود گفتم باید دلیل اندهش را از او سؤال کنم برای همین باب صحبت را با او گشودم ، او ابتدا از بیان حالش امتناع می جست ولی با اصراری که کردم اینگونه حال خود را برایم شرح داد که .....

ای برادر ، ثروتی زیاد در مدت دوازده سال جمع کردم ، انها را به کشتی برده و همراه عده ای برای امر تجارت عازم سفر شدم ، هنگامی که به وسط دریا رسیدیم نسیمی خوش شروع به وزیدن کرد و بیست روز ادامه داشت ، تا اینکه بعد از آن باد تندی وزید و بلائی بس عظیم بر سرمان نازل گردید و کشتی را واژگون ساخت و تمام اموالم همراه کشتی غرق شدند . در دریا همچنان سرگردان بودم و به چپ و راست می رفتم تا اینکه چشمم به جزیره ای افتاد ، کمی آسوده خاطر شدم ، به سمت جزیره رفتم تا به انجا رسیدم ، ابتدای ورودم به سجده رفتم و خدا را شکر کردم ، درجزیره گشت زدم و آن را خالی از جنس بشر یافتم ، در آنجا ماندم و روزها از گیاهان تغذیه میکردم و شبها نیز از ترس حیوانات وحشی به بالای درختان پناه می بردم . حدود یک سال را اینگونه سپری کردم ، از قضا روزی که وضو داشتم عکس دختری زیبایی را در آب دیدم ، سرم را به سمتش چرخاندم و از او پرسیدم : آیا تو از نوع بشر هستی یا از جنّیانی ؟؟؟ و تاکنون مثل او دختری اینگونه زیبا ندیده بودم .

او پاسخ داد : از جنس بشر هستم .

هنگامی که به او نگاه کردم از شرم موهایش را بر روی بدن خود انداخت و به من گفت : آیا از خدا شرم نداری و به چیزی مینگری که خدا ان را بر تو حرام کرده است ؟!!

بسیار خجالت کشیدم.

او ادامه داد و گفت : من یک انسان هستم و سه سال شده که در این جزیره زندگی میکنم ، اهل ایرانم و پدرم نیز ایرانی میباشد ، کشتی ما هنگامی که به وسط دریا رسید شکست و من به این جزیره افتادم .

هنگامی که قصه اش را شنیدم من نیز ماجرایم را برایش بازگو کردم و به او گفتم : اگر کسی از تو خواستگاری کند تو قبول میکنی ؟

جوابی نداد و ساکت شد .

دانستم که راضی می باشد ، به خود تکانی دادم و از درخت پائین آمدم و او را به عقد خود در آوردم . زندگی را با هم آغاز کردیم و بعد از گذشت مدتی خدا دو پسر به ما عطا کرد ، روزهایمان را به خوشی و خرمی سپری میکردیم و از همدیگر بسیار رازی و خرسند بوده در جزیره می زیستیم . تا اینکه فرزندانمان بزرگ شده یکی به سن ۹ سالگی و دیگری به سن ۸ سالگی رسیدند و ما برهنه بودیم ولی موهای بدنمان بسیار دراز شده و بدنمان را پوشانده بودند . روزی گفتم : کاشکی لباس داشتیم و بدنمان را با آن می پوشاندیم و از این حال و رسوایی نجات می یافتیم ، فرزندانم تعجب کردند و پرسیدند : لباس دیگر چیست ؟؟ مگر جایی دیگر غیر از اینجا هم وجود دارد ؟؟؟ جور دیگری هم میشود که زندگی کنیم؟؟؟؟

مادرشان به انها گفت : آری فرزندانم ، خداوند متعال شهرها و مردمان و غذاها و نوشیدنی های بیشماری آفریده است .

فرزندانمان گفتند : پس چرا به شهرهای خود بر نمی گردید ؟

مادرشان گفت : چگونه میتوانیم از این دریا عبور کنیم در حالی که کشتی نداریم ؟

پسرها گفتند : ما کشتی می سازیم ...

هنگامی که مادرشان عزم راسخشان را برای ساختن کشتی دید ، گفت : پس از تنه ی این درخت که نزدیک ساحل است برای ساختن کشتی استفاده کنید .

پسرها بالای کوه رفتند و از آنجا سنگهایی با لبه های تیز و برنده آوردند و شروع به خالی کردن داخل درخت کردند ، و خواب و غذا را بر خود حرام ساخته ، بدون خستگی کار خود را شش ماه ادامه دادند تا اینکه وسط درخت مانند یک لنج خالی شد و مساحتش نیز کفاف دوازده نفر برای نشستن را داشت ، خدا را شکر گفتیم و مادرشان بسیار خوشحال بود . مقدار زیادی از ( فلفل ، دارچین ، عسل ) و هر آنچه که احتیاج داشتیم جمع کرده و به داخل لنج بردیم ، سر طناب لنج را هم به درختی که کنار دریا بود بستیم و منتظر بالا آمدن آب دریا شدیم .... تا اینکه وقت حرکت رسید و لنج روی آب قرار گرفت ، داخلش نشستیم و منتظر حرکتش ماندیم ولی دیدیم حرکت نکرد ، کمی فکر کردیم و به خاطرمان آمد که هنوز طناب لنج را باز نکرده ایم ، یکی از پسرها خواست پیاده شود و طناب را آزاد سازد ولی مادرشان زودتر پیاده شد و طناب را باز کرد ، به ناگاه موجی طناب را از دست مادرشان جدا کرد و لنج را به دریا برد . همسرم که جا مانده بود بسیار غمگین گشت و شروع به شیون و زاری نمود ، هنگامی که از آنجا دور شدیم پسرهایم که از نجات مادرشان نا امید گشته بودند بسیار گریستند و حالمان به مدت هفت شبانه روز اینگونه بود .

به ساحلی رسیدیم و چون برهنه بودیم منتظر شدیم تا شب فرا رسید ، به لطف خدا نوری را از دور دیدم و به سمت آنجا حرکت حرکت کردم و به در بزرگی رسیدم ، در خانه را کوبیدم ، صاحب خانه که تاجری یهودی بود بیرون آمد ، مقداری از فلفل های قرمز را به او دادم و در مقابل مبلغش از او لباس و رختخواب گرفتم ، از سیاهی شب استفاده کرده و خود را به فرزندانم رساندم ، با ان لباسها خود را پوشاندیم ، هنگامی که صبح شد به شهر رفتیم ، خانه ای را اجاره کردیم و چیزهایی را که که با خود از جزیره به همراه آورده بودیم را برای فروش از داخل لنج بیرون آوردیم . و یک سالی شده که از فراق و جدایی مادر فرزندانم اینگونه پریشان حالم .

راوی ادامه داده و میگوید :

من از شنیدن ماجرایش منقلب شدم و ساعتی را گریه کردم سپس به او گفتم : نمیتوان مانع قضا و قدر الهی شد ولی به تو پیشنهاد میکنم به زیارت امام رضا ( ع ) رفته و داستان خود را برای او بازگویی تا اینکه گره از کارت بگشاید زیرا امام رضا ( ع ) پدر یتیمان و پناهگاه درماندگان است .

زمانی که حرفم را شنید نور امیدی در قلبش شروع به تابیدن گرفت و با خدا عهد نمود چراغدانی ( لوستر ) را از طلای خالص ساخته و با پای پیاده به زیارت امام رضا ( علیه السلام ) رفته شکایت حال خود و داغ دوری همسرش را به او گفته ، از او بخواهد انها را دوباره به یکدیگر برساند. سپس چراغدان را ساخته و با پای پیاده به زیارت رفت تا به نزدیکی مشهد الرضا ( ع ) رسید .

کلید دار حرم مطهر ، امام رضا ( علیه السلام ) را در خواب میبیند که به او میگوید : فردا یکی از زائرانم وارد اینجا میشود پس به استقبال او برو .

هنگام صبح کلید دار حرم به همراه عده از بزرگان شهر به استقبال مرد رفته و مرد را با احترام و تقدیر فراوان وارد شهر کرده و چراغدان طلا را به روضه ی مبارکه برده و در جایگاهش قرار میدهند . مرد را نیز به خانه ای می برند و او نیز لباسهایش را عوض کرده ، غسل زیارت بجا آورده و داخل حرم مطهر میشود و شروع به دعا ، زیارت و استغاثه از امام ( ع ) برای همسرش میکند ، از امام بسیار خواهش میکرد تا اینکه پاسی از شب میگذرد ، از شدت گریه و توسل  سر به سجده میگذارد و از فرط خستگی به خواب میرود . در همین اثنا صدایی را می شنود که به او می گوید : از خواب بیدار شو ، همسرت را به نزدت بازگرداندم و او الان پشت روضه ی مبارکه منتظرت ایستاده است .

مرد گفت جانم به فدایت ، ولی درها بسته است .

امام رضا ( علیه السلام ) گفت : همان کسی که او را از آن جزیره ی دور به اینجا آورده قدرت باز کردن درهای قفل شده را نیز دارد .

مرد برخواست و به هر دری که می رسید ، در باز می شد تا اینکه به پشت روضه ی مبارکه رسید ، با کمال تعجب همسرش را همانگونه که در جزیره رها کرده بود آنجا دید در حالی که از شدت ترس به خود می لرزید ، به سمت او دوید و همسرش را در آغوش گرفت . از همسرش پرسید : چگونه توانستی به اینجا بیایی ؟؟؟

همسرش گفت : کنار ساحل نشسته و فکر میکردم ، چشمانم از شدت گریه  بسیار درد میکرد ، به ناگاه مردی جوان و زیبا که نور صورتش آسمانها و زمین را در آن شب تاریک روشن ساخته بود را دیدم ، نزدیکم آمد و دستم را گرفت و به من گفت : چشمانت را ببند ، و من چشمانم را بستم ، بعد از مدتی چشمانم را باز کردم و خود را در این بارگاه ملکوتی و مبارک یافتم .


| جمعه 1391/08/19 ||  رزیتا/امیرحسین
قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

ایمان به جز ازعشق علی پایه ندارد

گفتم بروم سایه لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بود سایه ندارد.....

عید غدیر خم بر شیعیان آن حضرت گرامی باد


| شنبه 1391/08/13 ||  رزیتا/امیرحسین

دوباره یک غروب دلنشین

دوباره یک صدا،

صدای سبز

دوباره می پرد کبوتری

به دور گنبد حرم

دوباره چشمهای من

پر از نگاه کاشی و ستاره می شود

کنار حوض

دوباره ذهن من

پر از صدای بالهای یک فرشته می شود

نگاه کن!

من آن کبوترم

به دور گنبد طلایی اش


چه عاشقانه می پرم

 

رزیتا

حرف های من:

من چه دلتنگ شدام

دلم آن سوی زمین

روی گنبدطلاپرمی زند

من چه دلتنگ شده ام

محروم ازدیدن گلدسته ی عشق

دلم آن سوی زمین

روی گنبدطلا پرمی زند

من چه دلتنگ شده ام...




| شنبه 1391/07/29 ||  رزیتا/امیرحسین

مشهد: نواختن نقاره که به جهت آگاهی از نزدیک شدن پایان وقت نماز است به وسیله « طبل »‌و« کرنا » انجام می شود و در طول سال جز دو ماه محرم و صفر و سایر ایام سوگواری همه روز نقاره نواخته می شود . برای انجام این کار 11 نفر به نوبت انجام وظیفه می کنند که به آنها « عمله شکوه » می گویند. در شبانه روز دو نوبت یکی نزدیک طلوع و دیگری نزدیک غروب آفتاب در روی سر در شرقی صحن انقلاب (عتیق ) در محل مخصوصی بهنام نقاره خانه که برای این کار ساخته شده است ،‌نقاره نواخته می شود.

ادامه عکس ها در ادامه مطلب..



ادامه مطلب
| پنجشنبه 1391/07/13 ||  رزیتا/امیرحسین
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : محـض رضـا علیه السّلام