خاطره 2
سلام دوستای خوبم.
دلم تنگ شد گفتم یکی دیگه از خاطرات مشهد رفتنم رو براتون تعریف کنم
پارسال تابستون بود بعداز کنکور که تصمیم گرفتیم با خوانواده با ماشین خودمون بریم مشهد زیارت آقا...قبل از کنکور خیییلی دلم تنگ زیارت شده بود ولی اصلا شرایطش نبود.کنکوره دیگه... تو اون روزای افتضاح قبل از کنکور با اون فشارهای روحی روانی که داره و کاری جز دعا کردن از دست آدم برنمیاد و معمولا همه هم تو این مواقع نماز خون و باخدا میشن!منم واسه اینکه خدا تو اون روزا کمکم کنه و واسه موفقیت تو کنکور و رسیدن به اون چیزی که میخواستم نزرکردم...
حالا چی؟حدی میزنی چی نزرکردم؟
از اونجا که من همه کارام یکم غیرمعمولیه نزر کردم هروقت آقا طلبیدم و رفتم مشهد 2 تا کبوتر ببرم و تو حرم پرواز بدم....
همه میگفتن آخه بچه این دیگه چه طرز نزر کردنه؟؟بگذریم.تابستون شدوکنکورمو دادم و تصمیم گرفتیم بریم مشهد.الوعده وفا...
با دوستم رفتیم یه پرنده فروشی که میشناختم و گفتیم کبوتر میخوایم.دوتاکبوتر خوووشگل خریدم.... خود صاحب مغازه هم وقتی فهمید دارم اینارو میبرم مشهد یکی هم از طرف خودش داد گفت اینم برای من ببر رها کن تو حرم و بنابراین تعداد کبوترا به 3تا رسید...
وقتی کبوترا رو بردم خونه گفتم الان بابام میگه اینارو از کجا آوردی من اینارو با خودم هزارودویست کیلوتر راه نمیبرم جا نداریم کلی وسیله داریم.ولی از اونجا که وقتی یه کاری بخواد بشه میشه بابام دید و هیچی نگفت...
قبل ازینکه راه بیافتیم کلی باهاشون حرف زدم.همش بشون میگفتم خوش به حالتون اگر بدونید کجا دارم میبرمتون..میگفتم شما چندتا کفتر چیکار کردید که از بین این همه کبوترقسمتتون شده بشید کبوتر امام رضا...؟؟بشید کبوتر حرم..(.شاید دلایل اینکه به ذهنم رسید اسم این وبلاگو بذاریم کبوتر حرم همین باشه)
خلاصه وسایلو جمع کردیم و ساکارو پیچیدیم و کبوترارو هم جاشونو تو یه کارتون درست کردمو گذاشتیم صندوق عقب و بسم الله راه افتادیم بسووی مشهد...
تو راه چند بار بهشون سر زدمو آب ودونه بهشون دادم تا بالاخره بعد رسیدیم... وقتی رسیدیم ساعت 3 صبح بود و نزدیک نماز صبح.کارتون کبوترارو زدم بغل و راه افتادیم با بابام سمت حرم.در حرم که رسیدیم نگهبان اونجا گفت این چیه تو کارتون دستت؟؟ گفتم چیزی نیست کبوتره.اومد نگاه کرد و گفت ما نمیتونیم اجازه بدیم کارتون وارد حرم بشه.حالا ما هرچی اصرار و اون انکار.گفتم من اینارو 1200 کیلومتر راه آوردم تا اینجا بدار برم تو میگفت یه کلام نه!! فکر اینجاشو نکرده بودم.بعد گفت برو یه پلاستیک پیدا کن بیار بذار تو پلاستیک و ببر داخل حرم.گفتم باشه...:-)
کبوترارو جابه جا کردیم با بابامو رفتیم تو وضو بگیریم واسه نماز.داشتند اذان صبح میگفتند.با هر زحمتی که بود وضو گرفتیمو رفتیم نماز جماعت.وای چقدر خوب بود و کیف داشت.صبح خیلی زود بود باد خنکی هم میوزید خیلی کیف داد.حالا من پلاستیک کبوترارو گذاشته بودم جلوم که حواسم بهشون باشه یه وقت در نرند آخه یکم پلاستیکو پاره کرده بودن.اون دو رکعت نماز انگار اندازه صد رکعت نماز طول کشید.اون نماز صبح هیچوقت یادم نمیره.
خلاصه نماز تموم شد و رفتیم تو صحن اسماعیل طلایی که کبوترا را رها کنیم.خییییلی لحظه جالبی بود.خیلی...
واای اگر بدونی انگار میدونستند کجا آوردمشون... کبوتر اولو که پرواز دادم رفت هوا و یه دور کامل دور گلدسته ها پرواز کرد ...انگار داشت طواف میکرد.منم که همینجوری داشتم چهارچشمی نگاه میکردم.انقدر پرواز کرد که توی هوا نقطه شد و اصلا دیگه ندیدم به کجا رفت.رفت دنبال زندگیش...
کبوتر دوم روبابام انداخت هوا..اونم پرواز کرد و یه گوشه حرم واسه خودش نشست...حالا مردم همه داشتند نگاهمون میکردند.کبوتر سوم یکم دست و پا چلفتی بود!! وقتی انداختیمش نتونست پرواز کنه و وسط راه اومد پایین!!مردم هم انداختند دنبالش و نمیدونم کی بود که گرفتش و پرتش کرد دوباره هوا.بار دوم پرواز کرد و یه گوشه نشست
رفتند و قاطی کبوترا شدند.خوش به حالشون..از اون زمان به بعد هروقت میرم حرم دنبالشون میگردم شاید پیداشون کنم.دلم براشون تنگ شده.حتما تاحالا کلی بهشون تو حرم خوش گذشته..
یادش بخیر خیلی خوب بود.اوندفعه هم مثل دفعه های دیگه ی مشهد رفتنم خییلی خوش گذشت خیلی.مخصوصا اینکه دوتا یادگاری و نماینده از خودم گذاشتم تو حرم...
قبل ازبریم مشهد زمانی که کبوترارو خریدم ازشون عکس گرفتم.همین عکسیه که زیر میبینید.
الان که خییلی دلم تنگ شده برم.ایشالا آقا همه رو بطلبه برند زیارتش.دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه ببخشید سرتونو درد آوردم.التماس دعا.یا علی..
امیرحسین

از همه دل بریده ام دلم اسیر یک نگاست