معجزه آفامون امام رضا و شفای محمد پسر خالم

سلام دوستان

میخوام یکی از معجزات و کرامات آقا امام رضا رو براتون بنویسم

(بگم که هرآنچه که در زیر میخوانید جز حقیقت چیزی نیست و واقعیتیست که انجام گرفته است.)

ماجرا ازین قراره که دو سال پیش بودکه با خالم در راه تهران همسفر بودیم و من هم مثل هر هفته قصد رفتن به دانشگاهم رو داشتم.اول اینو بگم که من یکی از خاله هام تهران زندگی میکنند و وضع مالی خوبی هم دارند.خونشون شهرک غربه و...(بعضی وقتا که میگن خدا سلامتی بده پول خوشبختی نمیاره مصداقش همین داستانه)

ضمنا اینم اضافه کنم که این خانواده بسیار مذهبی و مومن هستند.شوهر خالم یه آدم کاردرست و باخداییه وسیدم هست. خالمم زن بسیار مومن و نماز شب خونه خوبیه.کاری نداریم اونجا بودیم که خالم تو اتوبوس شروع کرد از وضع زندگیشون گفتن و از مریضی خودش و همین شوهر خالم که یه زمانی 6سال دیالیز میشد و تو تخت افتاده بود و اون پسرش که بیماری روانی داره و پسر دیگش (محمد) که مورد بحث ماست صحبت کرد.

 محمد داستان ما سالم به دنیا اومده بود ولی بعد از 8ماهگیش بدیل تشنج های پی در پی دچار آسیب مغذی شده بود... و یادمه خالم می گفت که امام رضا شفاش داد و الان حالش بهتره.

گذشت و گذشت (حدود 2سال)تا اینکه هفته ی پیشفرصت شد و رفتم خونه ی خالم اینا و تو یه فرصت مناسب از خالم خواستم که دوباره اون قضیه ی شفا گرفتن محمد و برام تعریف کنه تا بتونم با جزئیات تو وبلاگ براتون بنویسم.

محمد بدلیل تشنج های مکرر و پی در پی که داشته ذهنش آسیب دیده بود و پشت سرش و در سرش آب جمع شده بوده.شدت آسیبی که به مغزش رسیده بوده به حدی بوده که خالم میگفت یه تیکه گوشت شده بود که فقط نفس میکشید.نمیتونست حرف بزنه،سرشو تکون بده،نمیتونست گردن بگیره وحتی نمیتونست گریه کنه یا صدایی از خودش در بیاره.همینطور یه تیکه گوشت یه گوشه افتاده بوده و به سقف خیره شده بوده.غذای محمد هم چیزی به جز غذاهای مایع که بزور بهش میدادن نبوده. دکترمتخصصی نبوده توی تهران که محمد رو نبرده باشند...تمامی دکتر ها گفته بودند این کارا دیگه از دست ما خارجه و فقط باید بره خارج و 400میلیون به اون زمان خرج داره و بعدش شاید شاید خوب بشه..چون آبی که پشت مغزش جمع شده بوده مانع از هرگونه عملکرد ذهنی و یا رشد و فعالیت ذهنش میشده و اگرم باعمل جراحی بر میداشتن ممکن بوده دوباره برگرده و احتمالش بسسیار ضعیف بوده..دکتر بردن ها ادامه داشته تا زمانی که یکی از دکترها همین حرفایی که من الان زدم رو صاف و پوس کنده به خالم میگه و میگه بچت کارش تمومه زیاد خوتو علافش نکن.خالم گفت بعدازینکه این حرفو شنیدم بشدت دلم شکست و دیگه حالم دست خودم نبود و بشدت گریه میکردم.طوری که مردم توی کوچه و خیابان باتعجب منو نگاه میکردند(حالا بماند که بعدش شوهر خالم رفته بود بادکتره دعوا که چرا این حرفو اینطوری به مادرش زده) شبش یا فردای اونروز خالم با اون حالی که داشته نماز میخونه و دعا میکنه که یا خدا این سیدو شفا بده و یا زودتر راحتش کنه که اینطوری عذاب نکشه.

فردای اونروز شوهر خالم خواب میبینه که بهش میگند برید مشهد...

صبح با خالم در میون میذاره و اون هم قبول میکنه که برند و میگه ضرری نداره میریم زیارت میکنیم محمد رو هم باخودمون میبریم.(ازینجا به بعد از زبون خالم مینویسم)

بعد از چند روزبلیط گرفتیم و راهی مشهد شدیم. توی راه همش مواظب محمد بودم که یوقت گردنش نیفته و خدای نکره خفه بشه.(وای خیلی بده خدا نصیب هیچکس نکنه همچین شرایطی رو) وقتیکه رسیدیم محمد رو بردم حمام کردم و لباس سفید تنش پوشوندم.یکم هم ازین پارچه های سبز خریدم که ببندیمش به پنجره فولاد و راهی حرم شدیم.

به حاج آقا گفتم که من دیگه خونه نمیام و همینجا داخل حرم میمونم تا چند روز.شماهم به ما سر بزن و برامون غذا بیار و ایشون هم قبول کرد.

و اینطور شد که محمد رو بردیم و بستیم به پنجره فولاد امام رضا... در حالی که امیدمون از همه ی دنیا قطع شده بود و تنها امیدمون به خدا و صاحب این ضریح و گلدسته ها بود.دوسه روزی اونجا بودیم و دیگه با اونهایی که مثل ما مریض آورده بودند اونجا و بسته بودند دوست شده بودیم و اگر میخواستیم بریم جایی و بیاییم بچه هامون رو به همدیگه میسپردیم.تـــــــــــا

یک شب جمعه فرارسید و من بعد ازینکه نماز ودعاهای مخصوص شب جمعه و زیارت نامه و  نماز شب خوندم خسته شدم و توی اون خستگی همینطور که نشسته بودم خوابم برد...

توی خواب دیدم که یه آقایی اومد و گفت:

« محمدت جراحی شد.... »

(وااای این جمله مو رو به تن آدم سیخ میکنه.واقعا نمیدونم چی بگم)

(تو پرانتز بگم که خالم ازینجا به بعد رو همراه با گریه برام تعریف کرد)

من از خواب پریدم و دیدم که محمد همونطوری سرجاشه.زیاد فکر نمیکردم خوابم درست باشه چون دیدی بعضی وقتا که آدم ذهنش درگیر چیزیه شب خوابشو میبینه؟منم فکر کردم همینطوری شده.خودمو رسوندم بالای سر محمد و دیدم که هیچ تغییر آنچنانی نکرده و فقط بدنش به شدت سرده و دیگه تشنج نمیده..از اون زمان دیگه تشنجش قطع شد و تنها چیز ملموس و قابل فهم همین موضوع بود.

مهلت موندمون توی مشهد تموم شد و وسایلمون رو جمع کردیم و برگشتیم تهران.من محمد رو در اولین فرصت بردم پیش دکترش تا بهش بگم دیگه تشنج نمیده و اگر لازم داروی جدیدی بهش بده یا از داروهاش کم کنه اینکار رو بکنه.این دکترازونا بود که نوبت ویزیت چند ماهه میداد.ولی وقتی که فهمید محمد اومده و یه همچین اتفاقی افتاده به منشی گفت که بفرستید داخل.

وقتی محمد رو دید و شنیدکه دیگه تشنج نمیده گفت سریع از طبقه ی پایین یه عکس از سرش بگیرید و برای من بیارید بالا.و ماهم همینکارو کردیم.وقتی که عکس بدستش رسید و با عکس قبلی مقایسه کرد.....

تنها چیزی که از زبان دکتر میشنیدم جمله ی «الله اکبر»بود...دکتتر با تعجب به دو عکس نگاه میکرد و اونارو باهم مقایسه میکرد و میگفت الله اکبر.پرسیدم چی شده آقای دکتر؟؟به منم بگید لطفا.اتفاقی افتاده؟؟؟ گفت این بچه رو کجا بردینش چیکار  کردین که اینطور شده؟؟! من گفتم آقای دکتر بردیمش مشـــــــــهد...مشهد الرضــــــــــــــا...

و دکتر گفت همون...حدسم درست بود.آقا کار خودشو کرده..این چیزا فقط از دست همون آقا برمیاد و بس...

پرسیدم مگه چی شده آقای دکتر؟؟؟

دکتر شروع کرد توضیح داد و گفت اون آبی که پشت مغز محمد جمع شده بود کاملا برداشته شده و بنابرین حالا مغزش توانایی فعالیت پیدا میکنه و میتونه رشد کنه.ولی نیاز به زمان داره.با گذشت زمان توانایی حرکت پیدا میکنه ،راه میره]گردن میگیره و  شاید حتی بتونه حرف هم بزنه.

و همینطور هم شد.محمد با گذشت زمان روزبروز بهتر شد و کم کم توانایی حرکت پیدا کرد.گردن گرفت وقوه ی شنوایی پیدا کرد.تونست از چشماش استفاده کنه دیگه تشنج نکرد و بعد از مدتی روی پاهاش وایساد و تونست راه بره...(البته پاهاشو بصورت ضربدری کج میذاره و راه میره ولی بالاخره راه میره.)

اون هفته که من اونجا بودم محمد با پاهای خودش اومد روی مبل نشست و موبایلمو گرفت و تکون تکون دادو باهاش بازی کرد.ولی هیچی حرف نمیزنه که اونم نیاز به کلاس های مخصوص خودشو داره و باید آموزش ببینه.ضمنا هنوز نمیتونه دستشوییشو بگه و هنوز باید پوشک بشه.بهرحال  همینم خیلی جای شکرش باقیه.ولی خیلی باهوشه و کاملا همه چیزو میفهمه و مثلا اگر کسی ناراحت باشه میره پیشش یه صدایی از خودش درمیاره که میفهمه ناراحتیو ازین قبیل مسائل.

این هم داستان یکی از کرامات آقامون امام رضا که کاری غیر از خوبی و بزرگواری و ریزش گناهان و کلا حال دادن به ما آدمای گنهکار و حقیر بلدنیست. امیدوارم براتون جالب بوده باشه و هرچند اندک حال و هواتونو عوض کرده باشه.التماس دعا

(نوشته ی : امیرحسین)



آقاي من سلام

با اينكه دو هفته پيش

مشهد بودم

كنار تو

كنار اون عطر با صفاي حرمت

اما بازم دلتنگتم

كاش

كاش

همون نزديكي بودم

تا هر وقت كه خواستم

بيام كنارت

آقاي من

عشق من

دوستت دارم

و دلتنگتم

نوشته ي : رزيتا

آقا جون ممنون


آقای من سلام

اومدم بگم ممنونم

ممنون که طلب کردی

روز تولدم که با روزتولدپیامبر( ص )

یکی شده بزاری کنار توباشم

آقا دارم میام

تا امسال هدیمواز تو بگیرم

ممنون آقای من

دلنوشته :

 قلبم در سینه بی قرار است

برای دیدنت

شمارش معکوس را آغاز کرده

تا به تو برسد

و آرام گیرد درکنار تو