دل نوشته های سفر ( روز دوم )

امام رضا
نمی دانم چرا هرچه می آیم به تو نمی رسم
چرا این جاده ها به پایان نمی رسد
تیک تاک ساعت انتظار در گوشم می پیچد
اما خیلی آهسته
گویی ساعت هم
با من لج کرده است
همیشه زمان برایم سریع تر از آنچه که بود می گذشت
اما اکنون زمان به اندازه ی سالهای عمرم طول می کشد تا بگذرد
سختی راه کلافه ام کرده است
و گه گاهی لب به شکایت باز می کنم
اما همین که یاد و نام تو در قلب و ذهنم جان می گیرد
فراموش می کنم سختی را
و به خود می گویم همین سختی هم شیرین است
اما ای کاش زمان زودتر می گذشت تا که چشمانم زودتر حرمت را ببیند
می دانم چند روزی که در مشهد هستم
زمان مثل برق و باد می گذرد
اما نمی دانم چرا اکنون نمی گذرد
شاید دلیلش این باشد که بیش از پیش
بی تاب دیدارت شوم
به امید ساعت های دیگر که دیده ام نورانی گردد با گنبد طلایت .

نوشته شده در تاریخ 24/6/90 – پنجشنبه – ساعت12:02
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۰۷ ساعت 1:11 توسط رزیتا/امیرحسین
|
از همه دل بریده ام دلم اسیر یک نگاست