خاطرات قدیمی من از شهر خورشید شرق

یادش بخیر !!
سال اولی که رفتیم مشهد
خیلی ذوق کرده بودم
با اینکه خیلی کوچول موچولو بودم
اما یادمه که یه روز صبح واسه ی نماز رفتیم حرم
هوا هنوز تاریک بود
منم با دستام چشمامو می مالیدم تا خواب کاملا از سرم بره
بعدشم چادرم رو زدم سرم
موقعی که می خواستم از ورودی خواهران وارد حرم بشم
یکی از اون خانم های مهربون
گفت : عزیزم چندسالته ؟
منم سنم رو بهش گفتم
اونم گفت : آفرین که واسه نماز صبح بلند شدی اومدی حرم
بعدش هم یه شیرینی بهم داد
اون موقع تنها از داشتن و خوردن اون شیرینی ای که خادم حرم داده بود لذت بردم
اما حالا که بزرگتر شدم
می فهمم که لذت نماز خوندن تو حرم آقا امام رضا
بیشتر از لذت خوردن یه شیرینیه

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۰ ساعت 14:53 توسط رزیتا/امیرحسین
|
از همه دل بریده ام دلم اسیر یک نگاست