ابتدای راه
سلام دوستان.این اولین نوشته ی من تو این وبلاگه.نمیدونم از کجا باید شروع کنم.نمیدونم چطور باید بگم که چی شد که آقا امام رضا دل مارا برد! آخه میدونید که آقا بدجورری دل بره.بدجور.باید تجربه کنید تا بفهمید.بعضی وقتا میگم آقا آخه من گناهکار بی لیاقتو چرا مهرتو انداختی تودلم؟؟من اصلا اصلا شایستگیشو ندارم.حتی بعضی وقتا خودمو مایه ننگ آقا میدونم که مثلا یکی مثل من بخواد بگه که دلدلده ی امام رضا هستم.بگذریم ازین حرفا.میخوام از یه جا شروع کنم واستون تعریف کردن..
اول اینکه من وقتی بچه بودم هر سال باخوانواده با پیکانی که داشتیم هرسال باهر زحمتی که بود حتما یه بار مشهد رو میرفتیم.اون موقع بچه بودم اصلا نمیفهمیدم مشهد چیه امام رضا کیه.مثل الان نیست که لحظه شماری بکنم واسه یبار دیگه دیدن اون گنبد طلایی و اون بارگاه و عظمت...
این دفعه میخوام یکی از اولین اتفاقایی که آقا واسه من پیش آورد تا مخمو بزنه واستون تعریف کنم!همونطور که گفتم ما هرسال با خوانواده میرفتیم مسافرت.فکر میکنم تایستون سال دوم دبیرستان بودکه من از طرف مدرسه به یه اردوی یک هفته ای که تو اصفهان بود رفته بودیم.زمانی که تواردوبودم بابام بهم خبر دادکه دارند میرند مشهد.هرچی بهش گفتم صبرکنیدمنم بیام باهم بریم گفت نه ما ایندفعه میخوایم او یکی خواهرت روکه ازدواج کرده ببریم و نمیتونیم تورو ببریم.
خلاصه مارا پیچوندن و رفتند مشهد.خیلی دلم سوخت خیلی.وقتی برگشتند زیاد از مسافرت جلوی من تعریف نکردند که مثلا دلم نسوزه.گذشت و یه روز شد که من نشسته بودم پای کامپوتر داشتم کانتر بازی میکردم که مامانم صدام زد گفت بیا این آشو ببر برای خالت سرما خورده .پسر خالتم داره میره مشهد سرراه باهاش خداحافظی کن.منم لباسامو عوض کردم و توی راه دیدم اتوبوس مشهد کنار خیابان وایساده و همه دارند سوار میشند.رفتم تا با مرتضی پسرخالم خداحافطی کنم.همه مسافرا سوار شده بودند.
بعداز روبوسی و اینا مرتضی یهو همینطوری الکی گفت توباما نمیای ؟منم که اصلافکرشم نمیکردمو آماده نبودم گفتم نه شما هم که جا ندارید.گفت اگه جدامیخوای بیای الان بامسئول کاروان صحبت کنم اگه جاداره بیای.منم که گیج شده بودم گفتم نمیدونم.
مرتضی رفت صحبت کرد و مسئولش گفت خییلی سرسع برو وسایلتو تا 10دقیقه دیگه آماده کن اگرجاداشتیم سرراه سوارت میکنیم اگرم نه قول بهت نمیدم.باید برگردی خونه.اونوقت ناراحت نشی من قول نمیدما.منم که شکه شده بودم گفتم باشه و سریع آشو رسوندمو رفتم خونه گفتو من میخوام برم مشهد!! اونا که داشتند فکرمیکردند ببینند من چی میگم تا اومدند سوال بپرسندچطوری و با کی و اینا گفتم مرتضی و فقط وسایلمو کمک کنید جمع کنم که وقت نیست الانه که ماشین بره.اوناهم دو سه نفری هرکدوم یه چیز میذاشت تو ساک ما و خلاصه سر5دقیقه ساکم بسته شدوسرسع دویدم سر کوچه.مرتضی اتوبوسو نگه داشته بود.وقتی رسیدک گفت بدو بیا یه جا هاست.آقا طلبیدستت.....
واااای من که دیگه داشتم دیوونه میشدم فقط زودی رفتم سوار شدم و اتوبوس راه افتاد.حتی تا عوارضی تهران قم هنوز باورم نمیشد که تو اتوبوس مشهد نشستم!بعد دیگه کم کم باورم شد! نکته خیلی جالب این بود که من روز قبل از سفر تمام لباسامو شسته بودم و اتو کرده بودم.انگار داشتم آماده سفر میشدم و خودم نمیدونستم.انگار آقا طلبیده بودمو نمیدونستم.راستی آقا میشه بگی دیگه کی منو میطلبی بیام پیشت..؟خیلی دلم تنگته ها...-(
اگر بخوام تمام خاطرات سفرو براتون بگم سرتون درد میگیره.فقط درهمین حد بگم که این سفر من یکی از بهترین وخاطره انگیز ترین سفرهای زندگیم بودو دوستان خوب زیادی پیداکردم که هنوزم باهاشون دوستم.حالا اینکه تواون یک هفته که اونجا بودیم چقدربهمون خوش گذشت و آقا ژتون غذای رضوی رواتفاقی نصیبمون کردو بخاطر خراب شدن اتوبوس یه روز بشتر وایسادیم و اینا.. دیگه بماند..
بعد از سفر هرچی فکر کردم دلیل این همه کارهای آقا واقعا چی بوده که منو اینطور کشونده مشهد و به ازای هر قدمی که سمتش برداشتم یه حج عمره ی قبول شده واسم نوشته و گناهامو ریخته و اینمه ازم پذیرایی کرده و دوباره برگردوندستم ،فکرم به جایی نرسید.هنوزم که هنوزه علتشو نفهمیدم...

از همه دل بریده ام دلم اسیر یک نگاست